مثل عکس رخ مهتاب

كه افتاده در آب در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست...

تعطیل شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/22ساعت 7:14 PM  توسط  ترانه 

برای امامی که وقتی آمدم او رفته بود...

وقتی آمدم تو رفته بودی... اما طنین صدایت هنوز در سرزمینم پیچیده بود و هنوز هرم نقس های تو در نقطه نقطه ی این کشور جاری بود.

من یاد گرفتم تو آن امامی هستی که که همه می گفتند روزی کاخ طاغوتیان را فروپاشاندی و حکومت

باطلشان را درهم شکستی.. فهمیدم تو همان امامی که صداقت و اخلاصت الگو شده بود و بذز محبتت در دل همه ی نیک سرشتان دنیا ریشه دوانده بود... یاد گرفتم تو آن امامی که واژه هایت چنان قدرتی به پدرانمان بخشید که هشت سال یک تنه در برابر تمام دنیا – که با متجاوز زمان همصدا شده بودند – جگیدند و ایستادند و سرانجام پیروز شدند... فهمیدم تو همان امامی که در برابر آماج حملات و تهاجمات دشمنان اسلام و این ملت استقامت کردی ودر مکتب توحیدی خودشاگردانی تربیت کردی که رهرو راهت باشند...

دریافتم که در عصر ما تو مرد ترین مرد زمان بودی...

و چه خیال باطلی داشتند آن دنیا پرستانی که فکر میکردند بعد از گذشت بیست سال از رفتن تو خاطره ات را به فراموشی سپرده ایم!

ولی ما سادگی کردیم و فکر میکردیم که اگر روزی کسی پشت سر تو بوده امروز هم حافظ اندیشه های توست! چه ساده بودیم وقتی دل علی دوران خون شد و ما سرمان گرم بود به آنهایی که دم از تو میزدند و به ما می قبولاندند که "فرمانده ی جنگ" و "نخست وزیر امام" بوده اند و "استوانه ی این نظام" هستند!!!

آنقدر سادگی کردیم که گستاخی را به حد کمال رساندند و با دست پلیدشان عکس تو را پاره کردند... انگار لازم بود ما هم تلنگری بخوریم...

امام ما! خون این ملت به جوش آمد با این بی حرمتی... و من فهمیدم که اگرچه عکس کاغذی تو را پاره کردند اما عکس تو روی قلب تک تک ما منقوش است و اگر تو را هدف گرفته ان اول باید قلب ما را از سینه در آورند و پاره کنند...

امام من! وقتی آمدم تو رفته بودی. لیاقت این را نداشتم که در هوایی که به رایحه ی نفس های تو معطربود زندگی کنم...

دعا کن خدا امام خامنه ای را برای ما حفظ کند که بودنش مرهم دل های شکسته ی ماست...

+ نوشته شده در  جمعه 1389/03/14ساعت 11:32 AM  توسط  ترانه  | 

 
 
پ ن : این همه جمعه نیامدی   بیا این جمعه یکبار هم بیا...
 
+ نوشته شده در  جمعه 1389/02/10ساعت 5:17 PM  توسط  ترانه  | 

ای کاش

             شهدا نپرسند:

                              بعد از ما چه کردید؟

                       آخر چه دارد بگوید

                                     انبوهی از نقطه چین ها...

 

 پ ن: یه ساعت پیش اینقدر کار ریخته بود سرم که نمی دونستم کدومو اول انجام بدم. الان اینقدر بیکارم که حوصله ام سر رفته!

+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/21ساعت 1:2 PM  توسط  ترانه  | 

من حدسمو زدم... خیلی تیز هوشی نمی خواست البته! من که تو رو همیشه یادم بوده و خواهد بود. اما واقعا فکر نمی کردم تو هنوز منو یادت بیاد!

تو کجایی دختر؟ حالا که پیدات شده دوباره می ذاری میری!؟... 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/22ساعت 4:4 PM  توسط  ترانه  | 

رستگاری در بیست و هشت دقیقه

خدایا... ما همچنان مخلصیم. حالا گیرم که گل منو داده باشی دست یکی از فرشته های رده پایینت تا درستم کنن...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/12/21ساعت 11:47 PM  توسط  ترانه  | 

یه سوال تخصصی

خدایا ببخشید مزاحم میشم. می خواستم ببینم واسه چی اینقدر حال ما رو میگیری؟ تازه داشتیم می زدیم تو خط آدم شدن ها!

داشتم به خودم قول می دادم از خیابون که رد می شم اول به سمت چپ و بعد به سمت راست نگاه کنم...

نذاشتی خدا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/12ساعت 0:1 AM  توسط  ترانه  | 

قلب من آروم نمیشه از وقتی که رفتی بی من..

می بینی کارم به کجا رسیده؟ زدم تو شعرهای درپیت!

خیلی حرف دارم بزنم. اما اونی که می خوام بخونه اصلا فکر نمی کنم دیگه بیاد اینجا!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/05ساعت 3:0 PM  توسط  ترانه  | 

بزرگ شدن اصلا خوب نیست.

خوب نیست. مخصوصا اگه تنهاتم بذارن و مجبور باشی تصمیم بگیری. حالا تازه دارم می فهمم استرس یعنی چی!

پ ن: می دونی که در حد فاجعه بهت احتیاج دارم. کجایی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/20ساعت 2:1 PM  توسط  ترانه  | 

وقتی آدم دلش برای دلش می سوزد!

  اين روزها كه مجبورم تن دهم به جبر سرنوشت دلم بيش از پيش براي خودم تنگ ميشود. دلم مي خواهد دوباره زندگي كنم. از نو شرع كنم تا برسم به همين جايي كه الان ايستاده ام. نمي خواهم چيزي را از گذشته ام حذف يا چيزي را عوض كنم. فقط دلم آينده را نمي خواهد. نه يك روز جلوتر نه يك ماه نه يك سال...

  اين روزها دلم خودم را مي خواهد. همان دخترك شاد و سرحال قديم را. دلم مي خواهد كتاب بخوانم.همزاد داستايوفسكي را كه مدت هاست پايين تختم افتاده تمام كنم. نه مي خواهم به دانشگاه فكر كنم نه به نصيحت ها و تبريك ها و دلداري هاي ديگران. مي خواهم حرف بزنم. مي خواهم يكي باشد كه با هم حرف بزنيم. نه خوشحال باشد از اين كه من اين رشته ي مزخرف را قبول شدم نه برايم دل بسوزاند.

  اين روزها دلم يك آرامش داغ مي خواهد در دل زمستان...

پ ن: دارم كم كم از خودم نا اميد مي شوم، ديگر بيانيه هاي مو.سو.ي هم مرا نمي خنداند!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/20ساعت 1:2 PM  توسط  ترانه  |