مثل عکس رخ مهتاب
كه افتاده در آب در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست...
اين روزها كه مجبورم تن دهم به جبر سرنوشت دلم بيش از پيش براي خودم تنگ ميشود. دلم مي خواهد دوباره زندگي كنم. از نو شرع كنم تا برسم به همين جايي كه الان ايستاده ام. نمي خواهم چيزي را از گذشته ام حذف يا چيزي را عوض كنم. فقط دلم آينده را نمي خواهد. نه يك روز جلوتر نه يك ماه نه يك سال... اين روزها دلم خودم را مي خواهد. همان دخترك شاد و سرحال قديم را. دلم مي خواهد كتاب بخوانم.همزاد داستايوفسكي را كه مدت هاست پايين تختم افتاده تمام كنم. نه مي خواهم به دانشگاه فكر كنم نه به نصيحت ها و تبريك ها و دلداري هاي ديگران. مي خواهم حرف بزنم. مي خواهم يكي باشد كه با هم حرف بزنيم. نه خوشحال باشد از اين كه من اين رشته ي مزخرف را قبول شدم نه برايم دل بسوزاند. اين روزها دلم يك آرامش داغ مي خواهد در دل زمستان... پ ن: دارم كم كم از خودم نا اميد مي شوم، ديگر بيانيه هاي مو.سو.ي هم مرا نمي خنداند! لازم به توضيحه كه من الان خيليييييي خوشحال مي باشم! به 3 دليل: يك اين كه به يه نفر قول دادم قيد 5-6 ماه (از نظر اون 3-4 ماه!) رو بزنم و بشم مثل قبل. يعني از همون 6 ماه قبل ادامه بديم.انگار از وسط يه فيلم يه تيكه رو cut كني و بعدش shift delet ! البته به همين سادگي ها هم نيست... نه زندگي ما فيلم بوده نه اينكه ميشه اينقدر راحت مخ خودتو بزني كه : Hey, continue! ولي من اميدوارم درست بشه... دو اينكه شديدا اعتماد به نفس پيدا كردم در حوزه ي رانندگي! اگه تو تست پنچ شنبه قبول شم كه ديگه عاليييه. دعا كنيد لطفا! سه اينكه دارم جبران مي كنم... جبران تموم روزايي كه حرص اين جامعه رو خوردم...حرص درك و شعور مردم كشورمو... روزايي كه براي تك تك اون همسن و سالاي خودم كه از احساسات پاكشون سوءاستفاده شد دل سوزوندم... وقتي بخاطر جاه طلبي هاي يه عده اوناريختن تو خيابونا (واصلا خودشونم نفهميدن چي ميخوان) و تباه شدن... روزايي كه فكر كردم اگه نخندم و حرف نزنم و ننويسم همه چيز درست ميشه... ديدم كه نشد! بد تر هم شد. بهم ثابت شد حتي اگه كوچكترين اهميتي براي كسي نداشته باشي بازم بايد زندگي كني. بخندي و بنويسي. به خاطر خودت... و به خاطر خدا... چقدر ذوق کرده بودم. اینجا رو دوست داشتم. چون اون دوست داشت. یعنی فکر کنم داشت. نفرین به این روزگار که هیچیش معلوم نیست. نفرین...
)

| Design By : Night Skin |


